تبليغاتX
من میتوانم
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391
گل فشان
در روز های آخر تعطیلات نوروزی به قول بزرگ تر ها به استان گردی رفتیم از چیزهای جالبی که در جاده آق قلا دیدم گودالی بود که از آن گل ،قل قل می کرد و به آن گل فشان می گفتند اما نمی دانم چرا مردم زباله هایشان را آن جا ریخته بودند ؟ آیا گل فشان مهم است؟

بعد از گل فشان به آلما گل رفتیم که یک دریاچه بود و مردم زیادی آنجا آمده بودند و یک شتر بود که کنارش عکس می گرفتند.البته پشه های زیادی هم داشت که خیلی بزرگ بودند .از دریاچه حدود ده ماهی کوچک برای یادگاری گرفتیم.

موقع برگشتن به  گاو داری عمو جونم رفتیم که دیدم یک گاو بیمار است و می خواهندآن را بکشند .یک دکتر دامپزشک هم آن جا بود و گفت که دیروز این گاو یک گوساله مرده به دنیا آورده و حال مادر هم خوب نیست .

+ نوشته شده در  ساعت 0:1  توسط حورا |
چهارشنبه دوم فروردین 1391
سال نو را به همه ی دوستام تبریک میگم امیدوارم عیدی زیاد بگیرید و همیشه شاد باشید

+ نوشته شده در  ساعت 0:46  توسط حورا |
یکشنبه سی ام بهمن 1390
یادش به خیر

این عکس ها را به یاد همستر های قشنگم تسی و جسی و سه بچه ی کوچک آن ها گذاشتم که روز اول مهر به درخواست بابام آن ها به جایی تحویل دادیم که ازشون مراقبت کنند اما تا امروز هیچ خبری از آن ها ندارم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:14  توسط حورا |
شنبه هفدهم دی 1390
همراه دوستانم در نمایشگاه پرندگان
روز دوشنبه دوازدهم دی ماه همه ی بچه های کلاسمان باهماهنگی بابا جونم ، با یک مینی بوس  همراه خانم آتین معلم عزیزم و خانم حسینی معاونمان به نمایشگاه پرندگان در پارک شهر رفتیم.در مینی بوس از همان اول بچه ها با خواندن شعر عمو زنجیر باف و دست کلی شلوغ کردند و بعضی ها مبایل و دوربین آورده بودند.....وقتی به نمایشگاه رسیدیم من اول صف ایستادم  و بقیه هم پشتم و حرکت کردیم.

آن چه دیدیم:

آفتاب پرست ، همستر ها ، خوکچه هندی ، انواع مرغ با مدل های فشن ،فنج ها ، طوطی های آزاد با پر های رنگی قشنگ ، میمونی که همراه بچه اش بسیار عصبی بود و قفسش را تکان می داد، گربه ای به نام پشمک و از همه جالب تر دو پلیکان زیبا که در کنارشان استخر بادی پر آب وجود داشت.

بعد از بازدید به پارک شهر رفتیم و روی چمن ها غلت زدیم  و معلمان از ما عکس گرفت اما بعد دیدیم که لباس هایمان گلی شده است.روز خیلی خوبی بود و من بیشتر با نگار و عطیه و فاطمه اعتراف و فاطمه طبرسا بودم.

+ نوشته شده در  ساعت 19:33  توسط حورا |
سه شنبه پانزدهم شهریور 1390
من و بسکتبال

با اینکه دو ماه از تابستان  دو روز در هفته به کلاس مینی بسکتبال میرفتم اما نتوانسته بودم توپ را داخل تور بیاندازم مربی ما خانم توپچی و کمک مربی المیرا جون خیلی خوب بودندShukhi.Com و برنامه های جالبی در کلاس داشتیم گاهی وقت ها اگر نمی توانستیم توپ را داخل تور بیاندازیم تنبیه می شدیم و باید سینه خیز می رفتیم من که مثل بیشتر بچه ها قدم کوتاه بود هر قدر تلاش می کردم توپ فقط به تور می خورد و باید سینه خیز می رفتم مامانم می گفت اشکالی نداره این هم خودش یه سرگرمیه اما من دستام درد می گرفت. دیگه نا امید شده بودم و به زور به کلاس بسکتبال می رفتم Shukhi.Comتا اینکه دیروز مامانم گفت: این دفعه رو هم کلاس برم و به مربی بگم که دیگه کلاس نمی آم... اما همان روز من تونستم با ناباوری سه تا گل داخل سبد بیاندازم Shukhi.Comکه خیلی خیلی خوشحال شدم و به مامانم گفتم باز هم می خوام به کلاس بروم

من متوجه شدم برای رسیدن به هدفمان باید تلاش کنیم و ناامید نشویمShukhi.Com

+ نوشته شده در  ساعت 15:18  توسط حورا |
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
خوش حال و ناراحت

 فکر می کردم در مورد چی مطلب بنویسم که مامانم گفت:بنویس دیدن چه چیز هایی خوش حالت میکنه و یا دیدن چه چیز هایی ناراحتت میکنه!

دیدن برنامه کودک به خصوص لاکپشت های نینجا و ململ وبرنامه های مستند حیوانات و هینطور تماشای تسی و جسی که همستر های من هستند مخصوصا وقتی برای خوردن غذا همدیگه رو دنبال می کنندودیدن نقاشی هایی که خودم می کشم و بقیه ازش تعریف می کنند و من هم برایشان داستان می سازم  مرا خوش حال می کنه.از همه مهمتر دیدن محمد صدرا و محمد پارسا که پسر دایی های من هستن و بازی با آن ها من را خیلی خوش حال می کند.

شکار زرافه توسط شیر ها

تسی و جسی در حال خوردن قارچ

اما از دیدن ماهی هایی که در اکواریوم در حال مردن هستند و بقیه ماهی ها به آن ها نوک می زنند خیلی ناراحت می شم . از همه بدتر دیدن زباله هایی است که مردم در کوچه و خیابان و جنگل ناهار خوران می ریزند. من نمی دانم چرا همسایه ما با اینکه می داند شب های جمعه زباله ها را نمی برند باز هم آن ها را در کوچه می گذارد تا گربه ها پلاستیک آن ها را پاره کنند و بعد رفتگر های زحمت کش مجبورند همه جا را تمیز کنند.من از دیدن موش هایی که کنار ظرف های زباله و جوی آب دیده می شوند متنفرم زیرا باعث می شوند گاهی من و خواهرم از ترس موش ها در کوچه بدویم . فعلا همین ها را نوشتم شاید بعدا بیشتر بنویسم.

+ نوشته شده در  ساعت 13:13  توسط حورا |
جمعه چهاردهم مرداد 1390
دوچرخه سواری

 بعد از یک سال با کمک پدرم ،پنچری دوچرخه ام گرفته شد و من خیلی خوشحال شدم. چون دوچرخه برایم بزرگ بود ابتدا با کمکی تمرین می کردم اما با تشویق خواهرم کمکی ها را در آورده و با کمک او کم کم توانستم دوچرخه سواری را یاد بگیرم .البته در جریان تمرینات چندین بار به زمین و دیوار خوردم اما به قول مادرم باید زمین بخورم تا زود یاد بگیرم.بالاخره به آرزویم رسیدم و یک روز با دوچرخه از خانه تا پارک شهر را رفتم .قبل از این خواهرم با دوچرخه ومن با اسکوتر به پارک شهر می رفتیم و من در سربالایی خسته می شدم .حالا منتظرم با پدرم در ناهارخوران دوچرخه سواری کنم

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:32  توسط حورا |
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390
جشن وبلاگ نویسان

دیروز با مامان جون و خواهر جونم به جشنواره وبلاگ نویسی رفتیم . اونجا همه وبلاگ نویسان بودن وجایزه گرفتن خواهر جونم جلوی همه شعر خواند و همه ما برایش دست زدیم . وقتی اسم من را در گروه وبلاگ نویسان کودک خواندند من از جایم بلند شدم و برای من هم همه دست زدند ولی من احساس کردم قدم برای وبلاگ نویسی خیلی کوتاه است .من شهرم گرگان را دوست دارم و به آن افتخار می کنم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:33  توسط حورا |
پنجشنبه نهم تیر 1390
باغ پرندگان

 

در سفر به اصفهان به باغ پرندگان رفتیم  .پدرم پیشنهاد کرد که تا ورودی باغ سوار اسب شوم   اما قبل از این که فکر کنم او مرا سوار یک اسب سفید کرد من همه اش نگران دم اسب بودم چون برای پراندن مگس ها آن را بلند می کرد.چیزی که برایم خیلی جالب بود این بود که پرندگان درون قفس نبودند آن ها نزدیک ما حرکت می کردند مانند طاووس- بوقلمون- غاز- اردک و انواع پرندگان با رنگ های قشنگ و نوک های کوتاه و دراز بسیاردیدنی بودند .البته بعضی از آنها مانند عقاب و شاهین و جغد درون قفس بودند که غذا خوردنشان جالب بود من از مادرم پرسیدم چرا این ها مانند بقیه آزاد نیستند و او گفت اگر آزاد باشند ممکن است همه ی پرندگان کوچک را بخورند.بچه های مدرسه  هم برای بازدید آمده بودند  من هم دوست دارم در شهر گرگان باغ پرندگان داشته باشیم تا با دوستانم به دیدن پرندگان برویم فکر کنم بابام آرزوی مرا فهمیده چون از همه قسمت های باغ عکس گرفته. 

+ نوشته شده در  ساعت 15:15  توسط حورا |
چهارشنبه هجدهم خرداد 1390
روز گرفتن کارنامه

امروز صبح با صدای مادرم که می گفت:روز گرفتن کارنامه است از خواب بیدار شدم.بعد از خوردن صبحانه با مادرم حاضر شدیم .خواهرم گفت: اگر بیست شدی باید شرینی بدهی.وقتی وارد مدرسه شدم به یادروز هایی که با دوستانم شقایق و ملیکا در حیاط بازی می کردم ، افتادم.وارد کلاس اول ب شدیم معلم مهربانم خانم کفاش من را بوسید وکارنامه ام را گرفتم هیچ نمره ای داخل آن نبود و فقط جلوی تمام درس ها "خیلی خوب" نوشته شده بود .دوباره معلمم را بوسیدم و نگاهی به کلاس  انداختم اما صندلی ها خالی از دوستانم بودند که  فقط یک عکس دسته جمعی از همه ی انها دارم.اما حالا منتظر جایزه بابا هستم...

+ نوشته شده در  ساعت 12:56  توسط حورا |
>

من میتوانم

در باره وبلاگ

<-BlogAbout->

 

موضوعات

آرشیو مطالب من

فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

 

آدرس دوستان من

گنجینه من
سبزینه گرگان
گرگان نامه
شکلک1
شکلک2
وقایع استرابادیه